کودک معلول اما توانا
به انجمن امروزی خوش آمدید لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
ثبت نام

کاربران فراخوانی شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

Threaded View

  1. بالای صفحه | پست شماره : 1

    مدیر انجمن علوم آزمایشگاهی
    نام
    علی
    شغل
    آزمایشگاه
    محل اقامت
    زاهدان
    جنسیت
    مرد
    شماره عضویت
    11
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۷-۲۷
    نوشته ها
    2,113
    میانگین ارسال
    0.50
    سن
    34
    پسند داده
    8,407
    پسند گرفته
    7,447
    امتیاز کاربری
    11253

    کودک معلول اما توانا

    سلام دوستان

    خب من اینجاهام پیدام شد دیگه....

    دوستان چیزی که میخوام بگم شاید طولانی بشه ولی دوس دارم اونایی که علاقه دارن تا اخرشو بخونن و نظرشون رو بگن.

    این چند روز که رفتم زاهدان متاسفانه مادر حالشون بد شد و بعد از پیگیری گفتن که مشکل از کیسه صفراست و باید عمل بشن که باعث شد این چند روزرو دورو بر بیمارستان

    بچرخم....

    دیروز صبح که رفته بودم تو بخش زنان و نوزادان دیدم که بچه خیلی کوچیکی رو اوردن که معلول بود و توی بغل مادرش بود.دیشب هم نشسته بودیم تو یه اتاق در بخش زنان و

    نوزادان تا سرم مادر تموم بشه...یهو دیدم همین بچه رو اوردن داخل اتاقی که ما بودیم.دستش رو تکون داده بود و انژوکتش درومده بود و میخواستن دوباره بهش وصل کنن.بچه رو که

    از نزدیک دیدم کلا دلم یه جوری شد و هی با خودم میگفتم که بیچاره مادرش چ دلی داره.....انگشت های بچه کلا بسته بود و خیلی سخت بود رگ پیدا کردن. پرستارها خیلی

    باهاش کلنجار رفتن تا رگشو پیدا کنن...

    بعد از اینکه کار تموم شد یکی از پرستارها با خنده گفت مامانش مراقب باش که دیگه در نیاد انژوکتش....

    یهو خانمی که باهاش بود گفت چشم ولی من مامانش نیستم!!!! یهو همه ساکت شدن و یه حالت تعجبی همرو گرفت.خانمه گفت من مددکارش هستم و این بچه رو از پرورشگاه

    میارم... کلا همه موندن که چی بگن.

    خانومه ادامه داد و گفت این دخترخانومی که میبینید الان 7 سالشه و من 5 ساله که باهاشم.... این کوچولو رو 7 سال پیش سر راه گذاشتن و بعد منتقل شده به پرورشگاه ما.گفت

    ما 60 تا از این بچه ها داریم....

    تموم تنم لرزید و یه حال عجیبی بهم دست داد...بدجور رفتم تو فکر.... هی با خودم فکر میکردم....

    همیشه اعتقاد داشتم که هرچیزی که میاد به این دنیا واسه هدفی میاد و میاد تا یه گوشه ای از این دنیارو بگیره.....

    هی فکر میکردم که خدایا حکمت خلق این بچه چیه؟؟؟ چرا اینو فرستادی این دنیا؟؟؟ این چیکار می خواد بکنه؟؟؟؟ خلاصه خیلی با خودم کلنجار رفتم و در اخر سر فقط

    به یک نتیجه تونستم برسم...

    اینکه اینا میان تا واسطه باشن.... واسطه اینکه یه ادم دیگرو که دستشونو میگررو بچسبونن به طاق بهشت.... میان تا ادما امتحان بشن.تا اونایی که لیاقتشو دارن

    دستای بزرگ این بچرو ببینن.

    اون پدرو مادر بی وجدانی که گذاشتنش سر راه به چشم یه بچه معلول و ناتوان بهش نگاه کردن ولی نمیدونستن که این یه فرشتست که اینجوری ظاهر شده تا فقط

    فرشته ها درکش کنن.

    بعد که یکم به این چیزا فکر کردم دیدم خدایا این بچه ای که روی تخت خوابیده و فقط میتونه گریه کنه عجب نعمتیه.... چ نعمتیه واسه دوروبریاش..... چقد سود داره

    واسه اطرافیانش...

    بعد یه نگاه به دستا و استخونای کلفت خودم انداختم و خجالت کشیدم... خجالت کشیدم که چقدر در برابر توانایی های این بچه ناتوانم که اون با زبون بستش و دستو

    پای فلجش میتونه واسه چه همه ادمو وساطت کنه ولی من.....!!!!..... همین.
    6 کاربر پسندیده اند: aligator,DarKfish,elias.kh,H.rezaei,Rezaei,somijooon




    کپی کلیه مطالب (تخصصی ؛ عمومی ) از کلیه انجمنها فارسی زبان به هر شکل ممنوع بوده و بدون تذکر با کاربر خاطی برخورد خواهد شد.

    ***دوستان از گزینه ارتقا پست در گوگل فقط برای پست های مفید و مقالات استفاده کنید...برای تشکر کردن دکمه تشکر کافیــــست***


 

 

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •